اسماعيل وفا يغمائى
به ياد مبارز بزرگ شكرالله پاک نژاد
بر اين جاده خيس
مى سرايم در باد
مى سرايم در مه
مي سرايم در ابر
كه بر اين جاده خيس و مرموز ــ
اين ره دور
ايستاده ست به هر جائى چونان روحى سرگردان
...
مى دمم با غمهام
با نفسهام در اين ساز قديمى كه در آن
مانده بس خاطره ها
از رفيقانى كاينك ز تمامى شان مانده ست جدا
مى سرایم زآن چشم
كه در آن سبزى يك فصل بهار
كه در آن روشنى و پاكى صدها جوبار
با نگاهى گذرا
چهره مى كرد عيان
مى سرايم زآن يار كه به دل داشت نهان
گرمى يك تابستان
وسعت يك صحرا
پاكى يك كوهستان
مى سرايم زآنان
كه به تن يا كه به جان
جملگى شان بودند
بهترىن پاكترين
سروهاى سبز جنگل سرخ ايران
آه! ياران ياران
نامتان بر لب مردم
وآخرين بانگ شما
بر فلات ايران جاویدان...
(چهارده فروردين 1362)