جنگلی سبز و بی خزان
گزارشی کوتاه از تظاهرات 13 سپتامبر بروکسل
روزها و ماههای سخت و دشواری بود. نسیمی که نوازشگر شاخه های سبز باشد، نمی وزید. گلها به شلاق تندباد حوادث ناگوار بسته شده بودند. تیر طوفانهای سهمگین، هم ریشه درختان و هم گلهای بالابلندترین شاخه ها را، نشانه گرفته بود. آواز، در منقار پرندگان، تار و مار می شد. آشیانه عقابها هم ویران می گردید. غرش شیران همیشه بیدار، در میان زوزه های کرکننده مردارخواران، گم می شد. آنچه که پی در پی از گوشه و کنار جهان به گوش می رسید، به دار کشیدن امید و تیرباران آزادی بود. جنگل آرزوهای ملتی کهن و ستمدیده و البته مقاوم، می رفت که تا در هجوم بادهای سرد و مسموم، به دوران یخبندان بپیوندد. زمین و زمان را به سمت نابودی همه چیز، تا آخرین برگ سبز موجود ، به پیش می راندند. کور سویی از فردای روشن، دیده نمی شد. آنچه که مانده بود، ایقان به درستی راه و آمادگی تام و تمام برای دفاع از مقاومت و یا ایستاده مردن بود. در مرکز گردبادهای ویرانگر ماندن و به اصل و ریشه ها، پشت نکردن. در کارزاری ناخواسته و غیرعادلانه ولی آگاهانه وارد شدن و عمق ریشه های خویش را به بوته آزمایش سپردن. در برابر امواج بلا، سینه سپر کردن و شاخه های گسترده را در کرانه های جهان، آزمودن. در میان گرد و خاک کورکننده، ذره ای به انحراف نرفتن و دشمن اصلی را گم نکردن. ایوب وار صبر پیشه کردن و ابراهیم گونه، جانهای عاشق را به میان زبانه های آتش انداختن. در میان شگفتی دوست و دشمن، ققنوس وار از خاکستر خویش، سرشار و بالنده برخاستن . قامت افراشته خود و فردای سبز ایران را در جلوی چشمان جهانیان قرار دادن و ...
چنین گذشت، دورانی که به حق، سخت ترین دوران مقاومت ایران نام گرفته است.
اما آنطور که دزدان حق حاکمیت مردم ، یعنی آخوندهای ضد بشر، خواب دیده بودند و با به تاراج گذاشتن داراییهای ملت ستمدیده ایران، در خواست داشتند و خدایان معامله هم ، به آن لبیک گفته بودند و هیچ چیز هم در این راستا، کم نگذاشتند، نشــد. جنگل سخت ریشه مقاومت خلقی اسیر، پایدار ماند و دژ شرف، اشرف را به عنوان قلب، کانون و قبله گاه آزادی و رهایی مردم ایران، ماندگار ساخت. شرایط را پس از استقامتی جانانه و بی نظیر، برای تهاجمی تمام عیار به سراپای بافته های به جا مانده از توطئه ها، آماده کرد. تظاهرات دوشنبه 13 سپتامبر 2004 اولین مرحله از این تهاجم وکوبنده ترین گام در این مسیر بود.
فراخوانی داده شد وایرانیان هوادار مقاومت به جنب و جوشی تازه در آمدند و در اندک زمانی، تقریبا همه هموطنان تبعیدی را به شیوه های گوناگون در جریان قرار دادند و برای شرکت در این میدان، دعوت نمودند. سپس انسانهای شریف و آزاده با حل مشکلات بسیاری از قبیل کار ، تحصیل، پول و... راهی بلژیک شدند. ایرانیان مقیم نروژ هم، مانند دیگر کشورهای دور و نزدیک جهان، به شوق آزادی ایران، رهسپار گردیدند. عده ای با وسیله شخصی و یا اتوبوس وبا طی کردن مسافتی 24 ساعته و جمعی هم از طریق هوایی ، راهی شدند. ما، تعدادی که به وسیله هواپیما می رفتیم، توقفی کوتاه در فرودگاه آمستردام داشتیم. در گوشه ای ناگهان، نگاهم به آشنایی قدیمی افتاد که از 15 سال پیش تا کنون، هیچ خبری از او نداشتم . ابتدا فکر کردم که شاید اشتباه گرفته ام. به طرف من که آمد، با خودم گفتم که باید عازم مسافرت به کشور دیگری باشد. تنها چیزی که نمی توانستم باور کنم این بود که او هم به بروکسل و برای شرکت در تظاهرات، می رود. پس از احوالپرسی، چنین گفت: هر جایی که رفتم، هر کاری که کردم، دیدم که از هیچ کس دیگر نفسی بر نمی آید( در مبارزه با رژیم). به او خوش آمد گفتم و اضافه کردم که، هر کس که آلوده به رژیم نجس آخوندی نشود، سر انجام ، جای خود را در این مقاومت خواهد یافت. ساعت پنج عصر به فرودگاه بروکسل رسیدیم. خانم آنه لند، وکیل معروف دانمارکی را در آنجا دیدیم که او هم برای شرکت در تظاهرات، آمده بود. از ما در مورد تاثیرات این شانزده ماه، روی هواداران پرسید. به او گفتم که، هر کدام از ما، صد برابر بیش از گذشته، به اعتماد به نفس رسیده ایم و باور داریم که هر سد و مانعی را می توانیم با تلاش، از سر راه مقاومت، برداریم. از شنیدن این حرف، بسیار ابراز خوشحالی نمود. از فرودگاه، با اتوبوس، راهی هتل محل اقامت، شدیم. اتوبوس، پر از مسافر بود، دیدنی این بود که به جز دو نفر، بقیه مسافران، همه ایرانی بودند. به محوطه هتل رسیدیم. چیزی که اول از همه توجه مرا جلب کرد، حضور انبوه جوانان هموطن بود که در چهره تک تک آنها، آینده داری این مقاومت ، به روشنی دیده می شد. روز بعد( یکشنبه) به مرکز شهر بروکسل رفتیم. چند دختر جوان، مشغول پخش بروشور تبلیغی تظاهرات و دعوت از ایرانیان بودند. در گوشه و کنار شهر هم، تراکتهایی در همین رابطه به چشم می خورد. در ساعات غروب آنروز، همه جا، صحبت کردن به زبان فارسی، شنیده می شد. به هتل برگشتیم، ایرانیان هوادار مقاومت، دسته دسته از کشورهای مختلف جهان، می رسیدند. همه چیز، نشان از برگزاری یک تظاهرات بزرگ و موفق داشت. ساعت هشت و نیم روز دوشنبه به محل تظاهرات ، در میدان شومان و در مقابل ساختمان اتحادیه اروپا رسیدیم. جنگلی انبوه از ایرانیان که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شد، چشمها را خیره می کرد. زن و مرد و پیر و جوان، لبخند بر لب و با نگاههایی که برق غرور و رضایت در آن موج می زد، به هم می پیوستند. اولین کلام بر زبانها، در مورد کثرت و تنوع جمعیت شرکت کننده بود. کرد ، آذری ، بلوچ، شمالی، جنوبی و ... با باورها و عقاید گوناگون ،همه در کنار یکدیگر، تصویر زیبایی از ایران آزاد فردا را به نمایش می گذاشت. دیدارهای هموطنان مقیم پنج قاره جهان، تماشایی بود. عده ای جوان، در حال نواختن مارش تظاهرات بودند. دختر بچه خردسالی با شور و حرارت، مشغول پخش بروشور بود. چترها و بارانی های سفیدی که آرم سازمان بر آن نقش بسته بود به همراه تی شرت ها و کلاه های منقوش به آرم ارتش آزادیبخش جلوه خاصی داشت. شروع برنامه همراه با سخنرانی ها بود، از نخست وزیر پیشین الجزایر گرفته تا نمایندگان پارلمان انگلستان. از رئیس سابق شورای شهر بغداد گرفته تا نمایندگان پارلمانهای اروپا ، نروژ، بلژیک و... همه، ضمن حمایت از سازمان مجاهدین خلق ایران، با تیزترین موضع گیریها، خواهان برداشتن نام این سازمان از لیست تروریستی آمریکا و اتحادیه اروپا، شدند. با شنیدن خبر پخش پیام خانم رجوی، جمعیت با فریادهای شوق ، محوطه را به لرزه در آورد. زمان حرکت تظاهرات فرا رسید. در خیابانی طولانی ، دو طرف ستون را نگاه می کردم، تا چشم کار می کرد، هموطنان شریف ما ، با پرچم های برافراشته و پرده های بزرگ آرم سازمان، دیده می شدند. برای دقایقی ، آنچه که در این دوران سخت، بر مجاهدین و مقاومت ایران رفته است، از نظرم گذشت. با خودم گفتم که رژیم و حامیان استعماری آن ، از هیچ جنایتی در حق این مقاومت فروگذار نکردند
وهمه امکانات را برای نابودی آن به کار گرفتند . اما نتیجه آن اذعان به سلامت و پاکی سیاسی مجاهدین و این تظاهرات عظیم، در حمایت از آنهاست. آن همه تبلیغات رذیلانه علیه بهترین فرزندان ایران زمین ، به کجا رسید. چه کس یا کسانی مثل برف ذوب شدند. آن همه تحلیل و تحلیلگر که جریان آب را سر بالا پنداشتند و ابو عطا خواندند، آیا امروز از حداقل شرافت انسانی برخوردار هستند که با دو باره خوانی نوشته های خود ، شرم کنند. آنهایی که خود را به در و دیوار می کوبند، تا مقاومت اصیل، دمکراتیک و ریشه دار مردم و تاریخ ایران را نفی کنند، فردا در پیشگاه خلق چه جوابی خواهند داشت. یکی خود را رئیس اتحادیه سازمانهای جاسوسی سراسر جهان می داند و از همه چیز با سند و مدرک آگاهی دارد !!! دیگری فریاد می زند که مجاهدین باید پاسخگو باشند که چرا طرفدار ندارند!!! کسانی که ذره ای از خودخواهی و خودبینی، کم نمی گذارند، بانگ وامصیبتا دارند که مجاهدین باید منافع مردم را بر منافع سازمانی، ترجیح دهند!!! و...البته که تا سرنگونی رژیم، این مخالف خوانی های بی محتوا، ادامه خواهد داشت. ولی آیا بهتر نیست که پس از این همه سال و مشاهده تجربه هایی که مجاهدین و مقاومت ایران، پشت سر گذاشته اند که بدون سیاستی صد در صد مردمی و آمادگی برای فدا کردن دار و ندار خود،در جهت سرنگونی رژیم ضد مردمی و ضد ایرانی حاکم، عبور از آنها ممکن نبود، ما هم پخته تر عمل کنیم و با حفظ وجوه افتراق فردی و گروهی، با انتقادهای به جا و اصولی، در جهت تقویت مبارزات مردم ایران و تضیف هر چه بیشتر رژیم، گام برداریم. هیولای پیر ولایت فقیه و استعمار گران حامی آن، برای بلعیدن همه آزادیخواهان و خواسته های ترقی خواهانه مردم ایران ، دهان باز کرده اند. گرد و خاک کردنهای بیخود، و دشمن تراشی های ناپخته، تنها مرز سرخ بین خلق ( مردم و مقاومت ایران) و ضد خلق ( رژیم ومزدوران رنگارنگ آن) را میتواند مخدوش کند. نباید انتظار داشت که حتی مزودران افشا شده و پیشانی سفید رژیم هم، پلاکارد مزدوری را به گردن آویزان کنند و به معرض تماشای مردم بگذارند...
بار دیگر به تظاهر کنندکان نگاه می کنم و غرق شعارهای پرشور آنها می شوم، که دشمنی به جز رژیم جلادان حاکم بر ایران، نمی شناسند و مقاومت ایران را با رشدی روز افزون، به جنگلی سبز و بی خزان ، با ریشه هایی در عمق تاریخ و فرهنگ مردم ایران، تبدیل کرده اند. در دل به مردم ایران تبریک می گویم و به مجاهدین و شورای ملی مقاومت، به شیران مستقر در اشرف و به مسعود و مریم رجوی هزاران درود می فرستم . ستون تظاهرات، پس از عبور از مسافتی طولانی، به محل تجمع برمی گردد و سخنرانیها ادامه می یابد. شور امید به پیروزی محتوم و بازگشت پیروزمندانه به میهن ، هوایی عطرآگین را در همه جا می پراکند. ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته است و زمان خداحافظی دوستان، با تجدید پیمان بر ادامه کارزار تا سرنگونی رژیم و آزادی ایران این زیبا ترین وطن ، فرا رسیده است. ما هم روانه شهر و دیار محل سکونت خویش می شویم.
م. رضا برگ بیدی شنبه 18 سپتامبر 2004