باز هم رنجبران مصلوب اند
باز هم كارگران
در صف نان محبوسند
باز دستِ پينه بسته زخمي است
باز زنجير جراحت بر پا است
باز مصلوبِ خيابان آنجاست .
يك نفر راهگذر پيدا شد
تن رنجورِ يكي را ز صليبي برداشت
تا به زنجيرِ شبِ بهره كِشي بربندد .
چشمهايِ بنديانِ صفِ نان
با حسرت
راه پيمودة او مي بينند
كه به زنجيرِ شبِ بهره كشي
وزنِ يكروزة كارِ خود را
به" ترازو"يِ سرافكندة بي" داد" نهاد .
در ترازو ، كفِ ديگر
چو كف در بالاست .
ظهرِ بي حوصله ايست
آن گذر گاه پر از غلغله است
در گذرگاه پر از غلغه هم
كارگرها خموش ، همچنان مصلوبند
فكرشان در خانه است
سفره ها خسته و خالي آنجاست
كودكان خواب غذا را
به ولع مي بلعند .
شبِ تاريك رسيد
در گذرگاه هنوز
حسرتِ نان پيداست
چند نفر از صفِ زنجير بپايِ امروز
همچنان آنجايند
فكر فرداهايند
از تبه كاريِ شبهايِ سيه بيزارند .
يك نفر مي گويد :
شب بسانِ شجري ناميمون
سايه اش را شب و روز
بر تمامِ روشنِ هستيِ ما افكنده است
خانه هامان تاريك ، سفره هامان خالي
اين درختِ بيداد
"دارِ" محروم كُشِ استبداد
ثمرش را گُل نيست
ميوه اش خار است خار
ريشه اش استثمار
اين درخت را ثمري نيست به ما
اين درخت پوسيده ا ست
يك تبر مي بايد
ريشه را بايد زد
من كلنگ را به تبر خواهم داد
غيرِ زنجير و صليبم كه مرا چيزي نيست
چه كسي با تبري بر كمكم مي آيد
چه كسي با تبري مي آيد
چه كسي بر ستم و ريشه آن مي تازد
چه كسي با تبري مي آيد
چه كسي مي آيد ؟ ؟ ؟
* دار به معني درخت ، خانه ، شهر و قبيله هم مىباشد مهدي رضوي ـ ارديبهشت هشتاد و سه